تبليغاتX
روانشناسی
دل نوشته های من بدون دخالت عقلم اینجا فقط دلم می گه چی بنویسم

افراد بعد از يك ازدواج اجباري، نه تنها مشكلات روحي پيدا مي‌كنند بلكه در سازش با همسران خود نيز دچار مشكل مي‌شوند.


http://i10.tinypic.com/6tdd07d.jpg


يك روان‌شناس گفت: افراد بعد از يك ازدواج اجباري، نه تنها مشكلات روحي پيدا مي‌كنند بلكه در سازش با همسران خود نيز دچار مشكل مي‌شوند.
حسن زائري افزود: در بيش‌تر شهر‌هاي حاشيه‌نشين و حتي گاهي در شهرهاي بزرگ نيز چنين ازدواج‌هايي صورت مي‌گيرد.
وي ادامه داد: فقر فرهنگي و مادي، عدم آگاهي خانواده از عواقب ازدواج اجباري از عواملي است كه خانواده‌ها چنين ازدواجي را به فرزندان خود تحميل مي‌كنند.
زائري اضافه كرد: زنان بعد از ازدواج اجباري از نظر روحي و رواني دچار مشكلاتي مي‌شوند و حتي گاهي به خود‌كشي و فرار از خانه سوق مي‌يابند.
اين روان‌شناس عنوان كرد: ناسازگاري با همسر و افسردگي از ديگر عواقب ازدواج اجباري است.
وي گفت: پيش از قانوني كردن مشاوره قبل از ازدواج بايد اطلاع‌رساني كنيم تا مردم از مزاياي استفاده از مشاوره آگاه شوند.
وي اضافه‌كرد: فرد قبل از دادن تعهد براي شروع زندگي بايد توانايي مقابله با مشكلات را داشته باشد اما فردي كه به اجبار تن به ازدواج دهد هيچ‌گاه توانايي حل مشكل را نخواهد داشت و زندگي او سرانجام خوبي ندارد.
وي اظهار داشت: مردم بايد از طريق صدا و سيما و مطبوعات از عواقب ازدواج اجباري آگاهي يابند و در كلاس‌هاي آموزشي كه در خصوص يادگيري مهارت زندگي‌كردن است، شركت كنند.
زائري خاطر‌نشان كرد: جوانان بايد در مقابل ازدواج اجباري ايستادگي كنند و تن به چنين ازدواجي ندهند زيرا ازدواج‌ اجباري در نهايت به طلاق عاطفي يا طلاق رسمي منجر مي‌شود.

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 22:12  توسط خودم | 

خیال نکن نباشی بدون تو می‌میرم!
«
شکست عاطفی» یکی از دردآورترین اتفاقاتي است که ممکن است برای هر کسی رخ دهد اما مسلما آخر دنیا نیست.

یکدفعه از این‌رو به آن‌رو می‌شود. اگر تا دیروز لب به سیگار نمی‌زد، حالا پاکت پشت پاکت دود می‌کند؛ اگر تا دیروز شاد بودن و سرزندگی‌اش توی تمام دانشکده سر زبان‌ها بود، امروز دیگر یا آن‌قدر خودش را توی اتاق حبس کرده است که دیگر کسی توی محوطه دانشکده نمی‌بیندش یا اینکه اسطوره غمگینی و آشفتگی می‌شود
.

بعضی وقت‌ها هم یکدفعه آدم منطقی‌اي می‌شود؛ کسی که همه چیزش نهایت دیوانگی است؛ خندیدنش، حرف زدنش، پوشیدن‌اش و حتی رابطه برقرار کردنش. برای این آدم فرضی فقط یک اتفاق افتاده است؛ او «نه» شنیده است
.

آنهایی که به ادبیات عاشقانه ایران علاقه دارند، احتمالا می‌گویند خیلی نامردی است که شکست عشقی را بیاوریم و با خط‌کش علم روان‌شناسی اندازه‌اش را بگیریم و برایش نسخه بپیچیم.

آنها عاشق قصه زندگی شهریارند. آنها عاشق «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا»هایی هستند که شهریار بعد از شکست عشقی‌اش گفت. آنها دیوانه «لیلا دوباره قسمت ابن‌ سلام شد»های حسین منزوی‌اند.

آنها می‌دانند شکست‌های عشقی می‌تواند «واسوخت»های محشری به‌وجود بیاورد که وحشی بافقی ورد زبانش بود. آنها مشتری پر و پا قرص «عشق من شد سبب خوبي و ‌رعنايي او / داد رسـوايي من شهرت زيبايي او» هستند. آنها دلشان نمی‌آید لذت گوش دادن به «خیال نکن نباشی» عصار را با توصیه‌های روان‌شناس‌ها عوض کنند
.

به آنها حق می‌دهم. این هم یکی از راه‌های کنار آمدن با شکست عشقی است؛ پناه بردن به شعر. اما کاش این پناه بردن به شعر، فقط به شکل شعر خواندن و آه کشیدن نباشد. کاش شعرگفتن با شکوه را به‌عنوان راه‌حل ادبی شکست عشقی انتخاب کنید
.
 
برای خیلی‌ها فرقی نمی‌کند که یک «نه» جانانه یا یک «نه» محترمانه بشنوند. نفس «نه» شنیدن برای‌ازدواج،يعني یکی از مهم‌ترین درخواست‌هایی که آدم می‌تواند در زندگی‌اش از کسی داشته باشد، واکنش‌هایی را برمی‌انگیزد
.

آدم وقتی که از گیج و ویجی انکار کردن شکست و خشمگین شدن از طرف راحت شد، عمیق‌ترین فکری که آرام آرام به‌ذهنش می‌آید، این است: «چرا من؟». این جمله عمیق 2 کلمه‌ای تا پیدا نشدن جواب، دست از سر هیچ‌کس برنمی‌دارد. همین جمله است که می‌تواند یک نفر را به خودکشی وا دارد و یک نفر دیگر را شاعر کند
.

در واقع متهم اصلی و پنهان شکست عشقی کسی است که شکست‌ خورده، نه کسی که نه گفته است. بعد از اینکه هی سرکوفت زدیم که «مگر او چه چیزی از من سر دارد؟»، به این می‌رسیم که «من چه چیزی کم دارم که او به من نه گفته است». به‌هم می‌ریزیم؛ بدجوری به‌هم می‌ریزیم. با کمال بی‌رحمی باید بگویم که «آدم خوب»‌ها بیشتر به‌هم می‌ریزند؛ آنها که زندگی ساده‌تری داشته‌اند و کمتر حق‌خوری کرده‌اند، حس می‌کنند که سهمشان از زندگی به‌شان داده نشده است.

خیلی‌ها ممکن است از این رو به آن رو شوند. آدم خوب‌ها ممکن است بیفتند توی کارهایی که تا به حال فکر کردن به آنها هم اذیتشان می‌کرده است؛ یعنی ممکن است شروع کنند به دوستی به قصد خیانت؛ یعنی فرضشان این است که طرفشان که وابسته شد، می‌زنند زیر همه چیز و دلشان خنک می‌شود که توانسته‌اند انتقام جانانه‌ای از جنس مخالف بگیرند.

خیلی‌ها ممکن است ظاهربین‌تر شوند. آنها حس می‌کنند ظاهرشان مشکلی داشته که جواب رد شنیده‌اند. آنها شروع می‌کنند به اصلاحات(!) سطحی فکر می‌کنند که دیگر عمرا کسی به آنها« نه» بگوید. اما همه این کارها جواب سؤال اول نیست: «چرا من؟ چرا من باید شکست عشقی بخورم؟
».

اگر دنبال راه‌حل‌های شکست عاطفی بگردید، اسم یک بابای آمریکایی را زیاد می‌شنوید؛ الی فینکل یک استادیار روان‌شناسی دانشگاه نورث وسترن آمریکاست که برداشته در تحقیق 6ماهه‌اي چند پرسشنامه روی دانش‌آموزان دختر و پسر آمریکایی انجام داده است
.
 
او به این نتیجه رسیده که کسانی که وسط رابطه عاشقانه فکر می‌کردند شکست عشقی، مرگبار است وقتی از طرفشان جدا شده‌اند، دیده‌اند که خیلی هم از این خبر‌ها نیست؛ یعنی عوارض شکست عشقی توی ذهن خیلی از عشاق غلو شده بود ولی اگر کمی بیشتر به تحقیق مجازی‌تان ادامه دهید، متوجه می‌شوید که شکست عشقی یکی از 23عامل اصلی خودکشی در ایران است
.

آخرین نمونه عینی‌اش توی یکی از دانشگاه‌های کرج- همین سال گذشته- اتفاق افتاد؛ یعنی اینکه ممکن است حرف فینکل کمی تا قسمتی درست باشد و آدم در کل در جو عاشقیت کوچک‌ترین جدایی برایش غیرقابل تحمل باشد اما در ایران از این خبر‌ها نیست

در ایران شکل شکست عشقی، جور دیگری است؛ یعنی معمولا جوان ایرانی با یک «نه» فوری روبه‌رو می‌شود؛ یعنی اینکه کار به علاقه دوطرفه و بعد جدایی نمی‌کشد؛ یعنی او چیز دوطرفه‌ای به دست نمی‌آورد تا از دستش بدهد؛ به همین خاطر شکست عشقی از نوع ایرانی خیلی پررنگ‌تر است. وقتی یک نفر بدون آشنایی 2نفره به تمامیت تو بگوید «نه»، معلوم است که قضیه سهمگین‌تر می‌شود؛ ضمن اینکه افسانه‌هایی که در مورد عشق با شیر مادر وارد گوشت و خون ما شده است، به شکست عشقی یک لایه‌های اسطوره‌ای اضافه کرده است.

چرا واکنش‌ها متفاوت است؟
اینجاست که پای روانکاو‌ها به‌میان کشیده می‌شود. چرا بعضی‌ها بی‌خیالانه به زندگی‌شان ادامه می‌دهند و بعضی‌ها تا پای مرگ هم جلو می‌روند؟ درست است که شما همین چند ماه یا فوقش چند سال پیش عاشق شده‌اید اما ذهنيتی که از عاطفه، محبت و دلبستگی دارید، سال‌ها قبل توی کله نازنین‌تان شکل گرفته است؛ یعنی از اولین باری که مادرتان شما را در آغوش گرفت. کسانی که مادرشان را از دست داده‌اند، شکست‌های عشقی وحشتناک‌تری را تجربه می‌کنند. نه! فقط منظورم از دست دادن فیزیکی نیست.

کسانی که به هر دلیلی، داشتن رابطه عاطفی و مادرانه با مادر خود را از دست می‌دهند، همیشه به دنبال یک مادر جایگزین می‌گردند. تصور کنید که دومین مادرتان هم به شما بی‌رحمی کند. معلوم است که شما این دنیا را جای وحشتناکی خواهید دید؛ جایی که به‌وجود آمده تا شما چیزهایی را از دست بدهید؛ البته این قضیه برای خانم‌ها علاوه بر مادر، در مورد پدر هم صادق است.

بعضی‌ها هم هستند که دقیقا برعکس این قضیه‌اند. آنها در خانواده‌ای بزرگ شده‌اند که هم از نظر عاطفی و هم از نظرهای دیگر، بیش از حد وابسته بار آمده‌اند. کسانی که در این خانواده‌ها بزرگ شده‌اند هم، خیلی سخت می‌توانند یک «نه» بشنوند. کسانی که توی عمرشان فقط «بله» عاطفی شنیده‌اند.

خلاصه اینکه ممکن است خودتان فکر کنید که طرفتان یک آدم دیگر از یک خانواده دیگر و با یک طرز فکر دیگر است که همین‌طور بی‌خود و بی‌جهت به دل شما نشسته است اما مطمئن باشید در ناخودآگاهتان خبرهای دیگری است.اینکه آدم در چه موقعیتی شکست عشقی بخورد هم واکنش‌هایش را متفاوت می‌کند. کسی که در جنبه‌های دیگر زندگی‌اش آدم موفقی است، احتمالا کمتر از شکست عشقی ضربه مي‌خورد (البته در این مورد استثنا‌ها فراوان‌اند. می‌دانم). کسانی که احساس‌شان را فقط به‌عنوان یک راز بین خودشان و معشوق‌شان نگه داشته‌اند هم از کسانی که کوس رسوایی‌شان عالم را برداشته است، کمتر ضربه می‌خورند.
 

با شکست عشقی چه‌جور کنار بیاییم؟
یکی از دوستان سی و چند ساله‌ام که با یک تجربه غمگین عاشقانه، بالکل سبک زندگی‌اش عوض شده و در بین همه دوستان الگوی عاشق ماندن است، قضیه جالبی را تعریف می‌کرد؛ او می‌گفت یک پسر 16ساله آمده قضیه عاشق شدن‌اش را برای او تعریف کرده و وقتی دوستم راه‌حل‌هایی ارائه داده، حرف عمیقی شنیده است: «تو نمی‌فهمی که من دارم چه زجری می‌کشم». خیلی از ماها مثل همین پسر 16ساله فکر می‌کنیم.

قضیه عشق ما سوزناک‌ترین و پرماجراترین قضیه عاشقانه دنیاست و هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند بفهمد که «زجر عشقی کشیده‌ام که مپرس» ما چطوری است. احتمالا شما هم با این تیتر همین‌جور برخورد می‌کنید؛ حتی بچه‌های روان‌شناسی هم وقتی خودشان عاشق می‌شوند؛ در ذهنشان این سؤال پیش می‌آید که چطور می‌شود کاری کرد که مراجعان فردا با شکست عشقی کنار بیایند؟ به هر حال اینها پیشنهادهای روان‌شناسان است. خیلی‌ها بعد از شکست عشقی کارهای عجیب و غریبی انجام می‌دهند. تا جایی که می‌توانید، لااقل این کارها را انجام ندهید:

پناهگاه روانی قدغن! تعارف که نداریم. شکست عشقی می‌تواند یک نفر را به یک معتاد یا الکلی تمام‌عیار تبدیل کند. خیلی‌ها اولین سیگارشان را بعد از شنیدن یک «نه» کشیده‌اند اما لطفا به خاطر خودتان هم که شده ،گریه‌ها و افسردگی‌های بعد از شکست را به گیجی بعد از سیگار و الكل ترجیح دهید. لااقل به‌خاطر انتقام از طرف‌تان هم که شده، خودتان را تلف نکنید. اگر بگوییم يكي از بازیگرهای هالیوودی بعد از شکست عشقی‌اش اتفاقا اعتیادش را ترک کرده، باور می‌کنید؟

رسوایی قدغن! اصلا از همان اولش که عاشق شدید لازم نیست همه هم‌اتاقی‌ها و همکار‌ها و همکلاسی‌هایتان بفهمند. اعتماد به‌نفس‌تان زیاد است که هست. برون‌گرا هستید که هستید. عوارض این رسوایی وقتی که« نه» شنیدید، معلوم می‌شود؛ وقتی که حتی اگر دیگران هم در موردتان حرف نزنند، خودتان فکر کنید که همه‌جا قصه عشق شما نقل مجالس است. یک سنگ صبور درست و حسابی و رازدار پیدا کنید و خودتان را پیش او خالی کنید.
 


از بالا به قضیه نگاه کنید. کمی از خودتان و زاویه دیدتان به قضيه فاصله بگیرید. بروید بالاتر و بالاتر. حالا خودتان را از بچگی تا پیری ببینید و ببینید که این شکست چقدر توی مسیر زندگی‌تان مؤثر بوده است. حالا آدم‌های دیگر را ببینید. می‌بینید؟ کافی است به دور و بری‌های خودتان فکر کنید تا بفهميد دنیا پر است از فلش‌های یکطرفه. پر است از «نه»هایی که دیگران شنیده‌اند و حتی «نه»هایی که خودتان گفته‌اید. شما تنها نیستید.

به شکست به‌عنوان یک فرصت خودشناسی نگاه کنید. خیلی‌ها بعد از شکست عشقی، آدم مثبت‌تری می‌شوند. همان‌طور که گفتیم، حتی ممکن است اعتیادشان را بعد از شکست بگذارند کنار. برای این آدم‌ها دیگر نظر معشوق مهم نیست. آنها به خودشان برگشته‌اند و جدا از رویدادهای عاشقانه شروع کرده‌اند به اصلاح خودشان.

شکست عشقی آدم را تمام‌عیار با خودش، عواطفش و فکرهایش روبه‌رو می‌کند. شکست عشقی می‌تواند یک بار دیگر تمام شکست‌های عاطفی زندگی را بیاورد جلوي چشم آدم. این هم می‌تواند هم افسرده‌کننده باشد و هم سازنده؛ یعنی اینکه آدم می‌تواند این مشکل‌های وجودی را لااقل با خودش حل کند و خودخواهی همیشگی‌اش را کنار بگذارد. در سطحی‌ترین حالتش آدم می‌تواند برود مهارت‌های برقرار کردن رابطه را از این‌ور و آن‌ور بیاموزد و در عمیق‌ترین حالتش، هدف زندگی‌اش را عوض‌کند.

حرف بزنید. 2 راه قبلی، راه‌حل‌هایی بود که می‌شد به‌تنهایی هم انجامش داد اما آدمیزاد بعد از شکست عشقی، از گیر کردن کلمه و بغض توی گلویش دارد خفه می‌شود. مشاور و روان‌شناس را برای همین موقع‌ها گذاشته‌اند. به جای اینکه بگذارید موقع خودکشی ناموفق ببندندتان به داروی ضدافسردگی و شوک الکتریکی، وقتی که داغتان تازه است، با یک متخصص حرف بزنید.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:28  توسط خودم | 
به نام انکه تکیه برنام او غروری است جاودانه

این هم ماجرای عشق من
من یکی از بهترین دوستای (خودم) (صاحب وبلاگravanshenas1.blogfa.com) هستم و همون کسی که تو داستان خود (خودم) با عشقش  صحبت کردم و جواب قطعی رو گرفتم که گفت نه!!
من دانشجوی کامپیوتر تو یکی از دانشگاه های غیرانتفایی  قزوین و ترم 3 هستم و می شه گفت کوچیکتر از همه بچه ها متولد 68 هستم  اکثر بچه ها 66و67 هستن
اگه کسی هم فکر می کنه این داستان زاده تخیل من هست می تونم بهش ثابت کنم ایمیلمو هم اخر ماجرا نوشتم
ماجرا ازاون جا شروع شد که اوایل ترم قبل رفتم سایت دانشگاه روز پنج شنبه بود
اخه پنج شنبه ها صبح کلاسم دیر شروع میشد منم به کامپیوتر زیاد علاقه دارم رفتم تا یه چرخی تو اینترنت بزتم و نرم افزارای جدید دانلود کنم
همون که رفتم داخل سایت کامپیوتر دیدم یه دختر چادری روبه روم وایساده  نگاهش کردم قلبم شروع به تپیدن کرد اونم به من یه نگاهی کرد و به من خیره شد و رفت  با یه نگاه عاشق این خانم شدم نمی تونم درست تفصیرش کنم
قبول کنید خیلی سخته
من اصلا تو دانشگاه به دخترها زیاد توجه نمی کنم ادمی هم  نیستم که اهل دختر بازی باشم  ولی این فرق می کرد دیگه جزء از زندگیم شده بود صبح پنج شنبه ها میرفتم سایت تا همون خانم رو ببینم فقط می خاستم یه نگاه بهش بکنم تا اونم با چشمای قشنگش به من یه نگاهی کنه.  با این نگاهاش  تمام وجودم خالی از استرس می شد شاد می شدم  وقتی بچه ها زنگ می زدن....... کجایی می گفتم هنوز نرسیدم دانشگاه
هفته بعد باز میگفتم رفتم یه دانشگاه دیگه همین جوری دوست هام رو می پیچوندم چون خیلی خجالتی هم هستم
که بلاخره به (خودم) و داود که از بهترین دوست هام هستن قضیه رو  گفتم
دیگه یواش یواش سر کلاس هم نمی رفتم و فقط تو سایت دانشگاه بودم تا اونو ببینم (خدایا روم نمیشه بهش بگم که من عاشقت شدم)چیکار کنم؟؟
همین که منو نگاه می کرد قلب با شدت شروع به تپش می کرد
ترم 2 به همین روال پیش رفت و ترم 2 ما و ترم 3 عشق من تموم شد (ما تکمیل ظرفیتی هستیم و بهمن ماه وارد دانشگاه شدیم)
ترم 3 ما داشت شروع می شد فکر می کنم 15 دی ماه بود . دغدغه من این بود که خدا کنه یه روزهایی کلاس داشته باشیم که اونم کلاس داشته باشه
دختری که من عاشق شده بودم رشته مخابرات بود ICT  .یه ترم هم از ما بیشتر تو اون دانشگاه بود الان ترم 4 هست اگه اشتباه نکرده باشم  فقط دعا می کردم که با هم کلاس داشته باشیم تا مثل ترم قبل ببینمش
قبل از عید88     3 شنبه ها می دیدمش درست 3 هفته قبل از عید کلاسامون برگزار شد و ما سه هفته سر کلاس بودیم  هفته سوم دانشگاهمون یه جشن واسه فارق تحصیل شده ها گرفته بودند و همه رو دعوت کرده بودن عشق من هم  اونجا بود
دیگه می خواستم بهش بگم که عاشقت شدم چون دیگه تحمل نداشتم ولی نشد وقتی  رفتم تو تالار دیگه ندیدمش  پیش خودم گفتم اولین جلسه ای که بعد از عید می بینمش میرم بهش می گم  که من عاشقت شدم (یکی از دوستام میگه که مواضب باش تا عشق و حوس رو از هم تشخیص بدی  منم می دونستم که عشق من عشق واقعی هست و خالی از هوس هست نمی دونم باورتون میشه یا  نه ولی خیلی دوستش داشتم و الان هم دوستش دارم)
عید شد و ما با خانواده رفتیم عروسی داییم  که تبریززندگی  میکرد
 به قول دوستم داوود کورنومتر انداخته بودم تا که این تعطیلات کی تموم می شه و دانشگاه باز میشه داشتم دق می کردم از بس عشقمو ندیده بودم
بلاخره دانشگاه باز شد
 هفته اول هر چی گشتم تو دانشگاه پیداش نکردم  سه شنبه ها و پنج شنبه ها  با هم کلاس داشتیم ولی من فقط سه شنبه ها میدیدمش چون پنج شنبه ها ساعت 3تا 6 کلاس داشتیم
هفته دوم  هر چی گشتم پیداش نکردم
دیگه داشت ذهنم منحرف میشد .شاید فارغ تحصیل شده؟و هزاران شاید دیگه .خیلی ناراحت و دپرس بودم
دیگه عشقم رو نمی دیدم تا نگاهش کنم تا اونم به من نگاه کنه ,من هم  تو وجودم احساس ارامش کنم
هفته سوم 27/1/88 پنچ شنبه از ساعت 3 تا 6 کلاس داشتم حدود ساعت 2:30 بود رسیدم دانشگاه
همون که وارد دانشگاه شدم دیدم عشق من روی  نیمکت نشسته
نمی دونید چه قد خوشحال شدم که دارم می بینمش اینگار تمام دنیارو بهم داده بودن
ساعت 3 شد و همون جا نشسته بود من هم  که دیدمش دیگه کلاس نرفتم
 گفتم باید برم بهش بگم که عاشقت شدم
چون دیگه دوری شو نمی تونستم تحمل کنم شاید دیگه نبینمش
عشق من با یکی از دوستاش بود .بلند شدن و رفتن ساختمان اداری دانشگاهمون  که 3 کوچه با دانشگاهمون فاصله داره
منم با یکی از دوستام دونبالشون راه افتادیم (با یه فاصله زمانی 10, 15 دیقه ای) به واحد اموزش رفتیم تا بهش حرفام روبگم و بگم که عاشقت شدم خودم هم احساس می کردم میدونه می خوام برم باهاش صحبت کنم
وقتی رسیدیم واحد اموزش متوجه شدم می خواد کاردانی به کارشناسی شرکت کنه ولی مشگل داره و اومده مشگلش رو با مسئول دانشگاه مکاتبه کنه
اونا داخل دفتر اموزش بودن من هم تو این مدت از جلوی دفتر اموزش رد می شدم تا ببینم هنوز هستن؟و برمی گشتم تو سایت.دیگه از منتظر موندن خسته شدم و رفتم بیرون
با دوستم بیرون منتظر بودیم تا اونا بیان بیرون حدود 45 دقیقه کارشون طول کشید .منم تو این مدت به فکر این بودم که وقتی اومد بیرون چه جوری بهش بگم ؟؟
تا حالا این جوری نبودم خیلی خجالت می کشیدم
همین که اومد بیرون من جلو اون و دوستش راه افتادم به سمت  بیرون اون و دوستش  هم پشتم بودن صبر کردم دوستش رد شه تا به خودش بگم
همون که دوستش از جلوی من رد شد با صدایی لرزون گفتم: میبخشید می تونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟؟؟؟؟
یه مکث 1 ثانیه کردو گفت نه خیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نه گفتن عشق من ,من رو خیلی ناراحت کرد و بغض تمام وجودمو گرفت
وای خدایا  این همون کسی بود که منو به دوستاش نشون میداد
وقتی نشون هم میداد به دوستش لبخند میزد
من هم می دیدم که داره منو نشون می ده سرمو پایین می انداختم و قلبم شروع به تپش سریع می کرد
اخه چرا صبر نکرد؟
اون که می خواست بگه نه چرا وقتی نگاهم می کرد به من خیره میشد؟وقتی من نگاهش میکردم اونم به من خیره میشد؟
بزرگترین دردم این هست  که چرا صبر نکرد حداقل من حرف هام رو بهش بزنم تا دلم خالی شه
الان 3 روز از اون قضیه می گذره و من هر شب تو خواب و رویام با اونم و از شب تا صبح اون رو تو خواب می بینم
از این به بعد چی میشه؟
می تونم بازم تو چشمای قشنگش  نگاه کنم؟
خدا خودش کمکم کنه
همون موقع بود که اولین کاری که کردم خدارو شکر کردم چون یاد این 2تا جمله زیبا  اوفتادم

1- ادمک اخر دنیاست بخند              ادمک مرگ همین جاست بخند                                    دست خطی که تو را عاشق کرد              

شوخی کاغذی ماست بخند      ادمک خر نشوی گریه کنی     کل دنیا سراب است بخند
ان خدیی که بزرگش خواندی        به خدا مثل تو تنهاست بخند...!!


2-هرگاه خداوند تو را به لبه پرتگاه هدایت کرد به او اعتماد کن زیرا یا تو را از پشت میگیرد و یا به تو پرواز را می آموزد

اینارو واسه این نوشتم که واینساد  تا به حرف هام گوش بده شاید با این حرف هایی که  نوشتم بتونم به دخترخانم ها  بگم که اگه پسری به شما پیشنهادی  داد اگه جوابتون خیرهم بود حداقل صبر کنید تا اون پسر صحبت هاشو بکنه چون خیلی سخته ادم حرف هایی که می خاد به عشقش بزنه تا اخر عمرش تو دلش نگه داره  و به هیچ کس نتونه بزنه
اومیدوارم عشقم هر جا باشه سلامت و خوشحال باشه و با هر کس هست زندگی شیرینی داشته باشه
زندگی من هم شده گوش کردن اهنگ های مجید خراطها
امید وارم یه روزی این نوشته های منو بخونه و درک کنه که چهقدر دوستش داشتم و عاشقش شده بودم
امیدوارم امیدوار.

از همه شما اینجا تشکر می کنم و میبخشید اگه تو ادبیات و جمله بندی  ماجرای عشق من  اشگالهایی وجود داره  چون با عجله نوشتم
Email:    rubah_68@yahoo.com


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 22:28  توسط خودم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
می نویسم اما اصلا بهش فکر نمی کنم نه اینکه چرت بنویسم می نویسم با دلم نه عقلم عاشقانه بدون دست کاری فقط از دلم روزانه های دلم می نویسم.
فعلا با نام خودم می نویسم چون حالا دوست ندارم کسی بدون کیم شاید هم یه روزی با اسم خودم بنویسم اما فعلا اسم دلم گذاشتم خودم.
مطالبم بخون لازم نیست تائید کنی اما نظرت حتما بگو می خوام دلمو راهنمایی کنی
نگاهم برای نوشته هام فقط دلم اون می گه چی بنویسم

پیوندهای روزانه
وبلاگ پاسخ دهنده به مسائل جنسی مختلف
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آرشیو موضوعی
از این ور اون ور
اختصاصی دلم
شعر عاشقانه
طنز عاشقانه
عاشقانه های اطراف دل من
پیوندها
عکسهای جدید
سايت تخصصي بانوان
بی حجاب
مدل لباس مجلسي
بد حجاب
درد ودل(sevina)
رنگ خدا
کلبه عشق
اخبار ست لایت ایرانیان
تقدیر راباتدبیر تغییر دهیم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM