دل نوشته های من بدون دخالت عقلم اینجا فقط دلم می گه چی بنویسم
عشق ان هنگام است كه تو نام او را بر سراسر اسمانها مي نويسي عشق ان هنگام است می دونم عکس های من و تو همه نباید ببینن اما دیگه با اجازت چند تا از عکس های آلبوم خودمونو اینجا گذاشتم این دوتا عکس چهره هامونو از نزدیک نشون میده خوبه هر دوتامون خوشکلیم شرمنده ام-- این عکس گویای این که یک پیشی بد جنس و شکمو قصدای بدی داره و میخواد .... امید وارم ساختگی باشه من که جوجومو نمی خورم !!! ولی من با مخلفات کم نمی خورمت این عکس بی گناه بودنمو ثابت می کنه چون مخلفاتش کم راستی جوجو این عکسمونو خیلی دوست دارم می دونی چرا؟؟؟ چون نشون می ده ما چقدر همدیگرو دوست داریم و عاشق هم هستیم. دوست دارم جوجوی من آخه چه عاشقانه یادت این عکس کجا گرفتیم آفرین حیاط دانشگاه خدا با زیبایی روی کاغذ زندگی نقشی با رنگ عشق کشید و آن لحظه فرشته ی کوچکی با نام تو متولد شد. فرشته های دیگر برای بردن تو به دنیای عاشقی آمدند و برای نوازش تو شروع به خواندن شعرهای عاشقانه کردند. بالای لب تو جای انگشت همون فرشته ای هست که قرار تو رو به من برسونه. وقتی یک نفری و خیلی دوست داری و حسابی عاشقش می شی دیگه خودت و در او می بینی و یه جورایی در عشقش آب می شی اون می شه آینه ی تو - بزرگ شدنتو- کمال خودتو- مهربانی و خوبی زندگی و همه چیز تو در او می بینی حتی گاهی تولد دوباره ی خودتو در تولد او می بینی . حالا که تولد تو هست بهترین آرزوها رو برای تو دارم چون هر آنچه که قرار برای تو اتفاق بیفته من گره خورده به آینده خودم می دونم- می بینم یک سال بزرگتر شدی حسی که اول در خودم لمسش می کنم. تولدت مبارک فرشته ی کوچولوی مهربون من یکسال دیگه گذشت و یک سال دیگه پیش روت یکسال دیگه بزرگ شدی مهربانی تو امیدوارم هر روز بیشتر و محبتت به عشق بی انتها بشه. خوب گوش کن و خوب ببین که چطور یک عاشق فریاد بهترین ها و موفقیت و آرزوی بهترین عشق برای تو می زند. روز تولد تو میلاد فرشته ی پاکه برای شکر این روز پیشونی ام بخاکه من سرسپرده عشقم تا مرز جون سپردن با یک اشاره تو حاضر برای پر گشودن تولدت مبارک کسی که عاشق شدن را با تو تجربه می کند و دوست داره شاید وقتی دارید اینو می خونید بگید دارم دروغ می گم یا دارم خالی می بندم یا هرچی که شاید به فکرتون برسه ولی تمام این حرفا حرفای دلم . حرفایی که شاید هزار بار پیش خودم مرورشون کردم ولی نوشتن اونها با زبون دل آدم یکم سخته. پس دوست دارم این نوشته رو با قلبتون بخونید. من دوست صاحب وبلاگم یه دوست یه یار یه معشوق یه همراه هرچی که دوست دارید اسمشو بذارید. اول دوست دارم یکم از دوست بودن بگم اصلا دوستی چی هست دوست یعنی صداقت یعنی با وفا بودن یعنی وقتی دست دوستی می دی بگی تا آخرش هستم شاید بگید شعاره ولی دوستی برای من یعنی همین. دوست داشتن که وقتی می یاد جاده قلب آدمارو برای قدم گذاشتن عشق صاف و هموار می کنه. همه اینارو گفتم که بگم من یه دوستم. من دانشجوی ترم 4 هم کلاسی صاحب وبلاگم. یه دختری ام که الان با صاحب وبلاگ دوستم. ولی من ندا نیستم. بخوانید داستان ندا در اینجا ندا کسی بود که همین صاحب وبلاگ با چه سوزو گدازی از عشقش و از دوست داشتن اون نوشت از اینکه چه طوری عاشقش شده از اینکه بهش گفت نه و از اینکه شاید این عشقش به ندا بی پایان باشه رو همه و همه را نوشت. ولی عشق تو یه لحظه دیدن پا توی قلب آدما نمی ذاره حرف دل من حرف ندا نیست اینو گفتم که نگید دوست من یه آدم بوالهوس اینو گفتم که نگید این دختره چقدر خره که با این پسر دوست شده اینو گفتم که بدونید حرف ها ، نوشته ها ، کلمات می تونند راحت روی کاغذ روی تمام وبلاگ های دنیا بیان ولی از ته دل آدما نباشن یا اونقدر با اغراق نوشته شوند که خود نویسنده هم اونو باور نکنه . دوست داشتن چیزی که وقتی پای عملش رسید بتونی اونو اثبات کنی. دوست دارم داستان دوستی مارو از زبون من بشنوید: من و صاحب وبلاگ دوتا هم کلاسی هستیم. توی یه کلاس درس می خونیم آشنایی ما از روز اول توی سرویس دانشگاه تو یه بحث سیاسی-مذهبی شروع شد، نه من کم می اوردم نه اون. بحث هردومون هم بی نتیجه موند چون هیچ کدوم کوتاه نمی اومدیم. من دختر خیلی سر به هوا و شیطونی ام سر همین شیطنت کلی توی سرویس با بچه ها کل کل و شوخی می کردیم ولی خیلی دوستانه. من همیشه دنبال این بودم که یه جوری حال صاحب همین وبلاگ رو بگیرم. البته بین تموم پسرها دانشگاه من و دوستم با دو تا از پسر ها خوب بودیم و بیشتر صمیمی بودیم. بعدا دوستم با یکی از این پسر ها دوست شد منم شدم دوست مشترک بین این دوتا. دوستی اونها خیلی جالب بود چون دوست من از این پسر 5 سال بزرگتر بود. من و اون پسر گهگاهی به هم sms می زدیم. من و اون هر دو هم سن بودیم. رابطه ی ما مثل دو تا دوست صمیمی بود و دختری که دوست من بود از این موضوع خبر داشت و می دونست که هیچ چیزی بین ما نیست. این ماجرا ادامه داشت تا نزدیکای عید همین امسال ، توی امتحانات ترم دوم من و یکی از دوستای صاحب وبلاگ سیم کارت دوم صاحب وبلاگ رو برداشتیم تا یکم اذیتش کنیم. خیلی با حال سر کار رفته بود. خیلی کیف داد ولی بعدش تلافی کرد که به من بفهمونه که مثلا زورش از من زیادتره. چند روز بعد از این ماجرا یکی به من sms زد همین صاحب وبلاگ بود. و البته بعد از کلی sms بازی فهمیدم که ایشونه. گفت دوست داره که بیشتر با هم دوست باشیم. من همیشه حس می کردم رابطه ی بین من و اون مثل کارد و پنیره ، تصور اینکه اون بخواد به من همچین پیشنهادی بده خیلی غیره منتظره بود. نمی دونم چرا نتونستم دلیلی قانع کننده بیارم که از دوست شدن من منصرف بشه شاید یه جورایی ته ته دلم دوستش داشتم. ولی بهش گفتم فقط به هم sms می زنیم خوب همین هم برای اون یه روزنه ی امید بود. دلم نمی خواست بهش وابسته بشم. دلم نمی خواست دوباره عاشق بشم. توی بچگی هام هرچی که یادم می یاد این که کسی دوست داشتم باهاش بزرگ شدم عاشقش شدم ولی رفت. رفت و پشت سرش رو هم نگاه نکرد رفت و من موندم با یه عالمه غم با یه حس غربت. حس دلتنگی حسی که دوست داشتم تبدیل به نفرت می شد. رفت و دست کسی رو گرفت که من دوست داشتم یه بار اون دست ها رو بگیرم سهم من از عشق پاک بچگی شده بود یه ستون تاریک کنج یه فرودگاه شلوغ ، هر وقت می اومد پشت اون پناه می گرفتم و گریه می کردم که مبادا اشکایی که برای اون میریزه ببینه ولی این بار دلم می خواست من معشوق کسی باشم می خواستم به خودم فرصت بدم می خواستم این بار کسی باشه که وقتی می خوام سرم رو روی شونه هاش می زارم پشتم رو خالی نکنه. توی مدتی که بهم sms می زدیم یکی از sms های من که برای دوست پسر اون دوستم بود اشتباهی به اون رفت. متن خاصی نبود ولی اون حس کرده بود که یه رقیب خطرناک داره از طرف من هیچ حسی بین من و اون پسر نبود فقط یه دوستی بود که صمیمیت توی اون بود. مثل دو تا دختر که با هم دوستن فقط همین ولی اشتباه می کردم اون پسر این طوری فکر نمی کرد. اون از دوستی من اشتباه برداشت کرد. بعد از ایام عید که رفتیم دانشگاه نمی دونم چرا خجالت می کشیدم جلوی همین صاحب وبلاگ آفتابی بشم یه جورایی خجالت می کشیدم. وقتی سلام کردم سرم رو پایین انداخته بودم و حتی بالا نیاوردم که صورتشو ببینم. کلی قضیه سر ماجرای اون پسر و صاحب این وبلاگ پیش اومد اون دوتا با هم دعوا کردن برای خودشون تصمیم گرفتن که من باید بین اون دوتا یکی رو انتخاب کنم. در صورتی که اصلا انتخابی نبود چون دوستی من و اون پسر یه دوستی کاملا معمولی بود. من هیچ وقت با کسی که با دوستم دوست بود رفیق نمی شدم چون معرفت دوستیم اجازه نمی داد. من بین دعوای اون دوتا شده بودم مثل یه مجسمه شیشه ای که هر کدوم از اون دوتا به شخصیتش یه لگدی میزدند و نمی گفتند شاید یه دفعه بشکنه جوری که نشه جعمش کرد. ولی من صاحب وبلاگ انتخاب کردم چون ..... حالا دیگه تموم اون اتفاقا مهم نیست و تموم شده حالا مهم اینکه اون تموم اون حرفایی رو که برای ندا نوشته بود به من ثابت کرد به من فهموند که حاضر برای من هر کاری بکنه. حالا وقتی دستاشو می گیرم می دونم که دوستم داره می دونم که حالا برام همه چیزه. حالا به جای اینکه بیاد توی قلبم یه کلبه بسازه اومده داره برای قلبم یه کلبه می سازه با دو تا پنجره که مبادا قلبم بشکنه حالا دیگه از اون عشق بچگی چیزی نمونده حالا قلبم دیگه یه خونه داره که دیواراش از مهربونی ،سقفش آسمون دستای اونه پنجره هاش رو به چشمای اون باز می شه. حالا دیگه تو هیچ دادگاهی قلبمو به جرم عاشقی نمی تونند محکوم به تنهایی کنند چون این بار من ... چندیست از عشق گویم و گویی عبادت می کنم نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم اما نمي دانم چرا دارم حسادت ميكنم شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت ميكنم رفتم كنار پنجره ديدم تو را با . بگذريم چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم چيزي نديدم اين چنين دارم خیالات ميكنم من عاشق چشم تو ام من عاشق روی تو ام دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم با کمی دستکاری از جایی دیگر
عشق ان هنگام است
كه تو او را ببيني و او در چشمانت ماندگار شود
عشق ان هنگام است
كه تو در مي يابي او همه چيز است



اینم قیافه من وقتی عاشقت شدم عسلم
می گن عاشق باید شکل معشوقش باشه نوکم در بیارم خودت میشم








بزودی منم داستان عشقمو اون طوری که دلم می گه اینجا می نویسم یعنی از زبان دلم
بخوانید حرفاشو در اینجا
عشق یک دختری به پدرش -خواندن صفحه ی عاشقانش و صفحه ی آرزوهاش اونقدر من و تحت تاثیر قرار داد که مجبورم کرد بنویسم.
اسم صفحه ی خودشو گذاشته نغمه های تنهایی اینو دوست دارم بگم از همین لابه لای کلی نوشته های این دنیای مجازی دیگه اون دختر تنهایی که فکر می کنی نیستی تو با کلی خواننده نوشته هات هستی که هر کدوم به یک شکلی متوجه اطرافشون می کنی میان نوشته هاتو می خونن و تو ذهنشون در مورد تو قضاوت می کنند هر چند که شاید دوست نداشته باشی.
آره میرن آدما و از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه اما تو همون بوته ی یاس پدری در گلدون تو شدی همون یادگاری پدر یادگاری که می تونه به این خوبی عشقش به پدرش و بنویسه.
آره اون خانه خالی شده از پدر و مادر اما تو آدم همون خانه هستی و بنایی هستی که پدرت ساخته پس بدون زندگی هیچ وقت و برای هیچ کس متوقف نمی شه می دونم شاید درک صفحات درد و دلای تو برای کسی که تجربه ی از دست دادن پدر و مادر و نداشته خیلی سخته اما می شه جای پای عشق تو به پدر و مادرتو شناخت وقتی داشتم دل نوشته های تورو می خواندم متوجه شدم همش از شکلک گریه در تمام نوشته هات استفاده کردی این غم و اندوه تو قابل درک اما نوشتن پست آخرت (می خوام بیام پیشتون) حاکی از نا امیدی- به عنوان کسی که نوشته هات و خوانده این حق به خودم می دم که یک جمله به نوشته هات هدیه بدم.
تو همون بوته یاس پدر باش تو گلدون که عطرش پیچیده تو هفتادتا خونه اما این فقط با شادی می شه نه با غم تو بشو شکوفه در بهار و نه برگ افتاده به دست باد خزون امید به زندگی اون باد بهاری زندگی که پدرت برای تو آرزو داشته.
واقعا عجب رسمیه رسم زمانه خیلی راحت می شه بهترین لحظات عمر یه دختر با فکر تنهایی و نغمه های عشقش به پدری سپری بشه که باید کنارش باشه اما نیست!!! چطوری میشه کسی بیاد و دل این دختر و بشکنه - نوشته هاتو همشو دقیق خواندم برای جهان خودم متاسف و دلگیر شدم برای این همه بدی اما تو همین جهان عشق زیبا آفریده شده تو همین جهان عشق زیبا هست و آدمایی که با عشق زندگی می کنند و زیبایی عشق زیبایشان کرده است.
نمی دونم چرا اما دوست داشتم بنویسم دلم بعد خواندن نوشته هاش خیلی گرفت شایدم اصلا خوب نشده باشه و اصلا خوب ننوشته باشم اما چیزی بود که دلم می گفت پس نوشتمش.
((نشو قصه برگ و باد خزون))
که تنها آرزویت اینست که تو را با خود به دوردستها ببرد
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت
0:7 توسط خودم| |
جوجوی پیشی !!!
ببین پیشی جوجشو چقدر دوست داره نازشم می کنه
این عکس من دقیق یادم نمیاد کی گرفتیم تو یادت هست مال زمانی که عاشقت شدم یا اون زمانی که دلم می خواد جوجومو بخورمش حالا خیلی مهم نیست زیاد فکر نکن مهم این که قشنگ افتادیم!!!!!
آخ آخ آخ وقتی بد نگاهم می کنی یا از دستم ناراحت می شی ببین می ترسم پشت سبد پناه گرفتم نوکم نزنی البته نمی زنی ولی می ترسم . بد نگاه نکن دیگه ببین اینجا تو این عکس چقدر خشن افتادی، بیچاره من که اینقدر مظلوم و ملوس افتادم.
ببینم بازم جوجو برای پیشی گوله نخ می خره؟؟؟
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت
10:45 توسط خودم| |
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت
22:24 توسط خودم| |
حالا وقتی دستاشو می گیرم می دونم که دوستم داره
چیزی که خواندید داستان عاشق شدن من بود از زبان کسی که همه ی زندگیم شده
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت
0:7 توسط خودم| |
عجب رسمیه
کسی بود که تو پیام های وبلاگم گفته بود من نمی تونم حرفای دلم و خوب بنویسم هرچند کمی غم آلود اما بسیار زیبا حرفای دلشو نوشته بود.
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت
20:44 توسط خودم| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت
22:7 توسط خودم| |

