دل نوشته های من بدون دخالت عقلم اینجا فقط دلم می گه چی بنویسم
پس از مدتها تصمیم گرفتم حالا حرفای دلم اینجا بنویسم دوباره از نو اما اینبار کمی متفاوت از روزانه های خودم می نویسم از نگاهی کاملا دوستانه و خودمونی بدون سانسور و فقط از دل اولین مطلب نوشته ای که مدتها پیش در یکی از این وبلاگ های عاشقانه خوندم این مطلب یاداشت کردم همین طوری نگه داشتم تا اینکه امروز تصمیم گرفتم کار دل نوشته های خودم با این مطلب شروع کنم. یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی می کرد.دختر یه دوست پسر مهربون داشت که عاشقه اون بود. دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با تو می موندم تا اینکه یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده وقتی که دختر بینا شد دید که دوست پسرش کوره بهش گفت من دیگه تورو نمی خوام برو-پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت: مراقب چشمای من باش!! 
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت
10:5 توسط خودم| |

