تبليغاتX
روانشناسی
روانشناسی

دل نوشته های من بدون دخالت عقلم اینجا فقط دلم می گه چی بنویسم

به نام انکه تکیه برنام او غروری است جاودانه
 

این هم ماجرای عشق من


من یکی از بهترین دوستای (خودم) (صاحب وبلاگravanshenas1.blogfa.com) هستم و همون کسی که تو داستان خود (خودم) با عشقش  صحبت کردم و جواب قطعی رو گرفتم که گفت نه!!
من دانشجوی کامپیوتر تو یکی از دانشگاه های غیرانتفایی  قزوین و ترم 3 هستم و می شه گفت کوچیکتر از همه بچه ها متولد 68 هستم  اکثر بچه ها 66و67 هستن
اگه کسی هم فکر می کنه این داستان زاده تخیل من هست می تونم بهش ثابت کنم ایمیلمو هم اخر ماجرا نوشتم
ماجرا ازاون جا شروع شد که اوایل ترم قبل رفتم سایت دانشگاه روز پنج شنبه بود
اخه پنج شنبه ها صبح کلاسم دیر شروع میشد منم به کامپیوتر زیاد علاقه دارم رفتم تا یه چرخی تو اینترنت بزتم و نرم افزارای جدید دانلود کنم
همون که رفتم داخل سایت کامپیوتر دیدم یه دختر چادری روبه روم وایساده  نگاهش کردم قلبم شروع به تپیدن کرد اونم به من یه نگاهی کرد و به من خیره شد و رفت  با یه نگاه عاشق این خانم شدم نمی تونم درست تفصیرش کنم
قبول کنید خیلی سخته
من اصلا تو دانشگاه به دخترها زیاد توجه نمی کنم ادمی هم  نیستم که اهل دختر بازی باشم  ولی این فرق می کرد دیگه جزء از زندگیم شده بود صبح پنج شنبه ها میرفتم سایت تا همون خانم رو ببینم فقط می خاستم یه نگاه بهش بکنم تا اونم با چشمای قشنگش به من یه نگاهی کنه.  با این نگاهاش  تمام وجودم خالی از استرس می شد شاد می شدم  وقتی بچه ها زنگ می زدن....... کجایی می گفتم هنوز نرسیدم دانشگاه
هفته بعد باز میگفتم رفتم یه دانشگاه دیگه همین جوری دوست هام رو می پیچوندم چون خیلی خجالتی هم هستم


بقیه را در ادامه مطالب بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 22:28 توسط خودم| |

عشق های سخت !!!

 

ماجرای عاشق شدن یه دختر تو کلاسی این بار خارج از دانشگاه

کلاسی فوق برنامه خارج دانشگاه دختری که خوب یه ارتباط دوستی ساده هم کلاسی در این کلاس بین من و اون به وجود آمده بود خیلی ساده عاشق استاد شد. استادی که شاید تفاوت سنی زیادی با دختر نوشته من داشت از شاخصه های استاد می شه این طور یاد کرد پسری ساده - خیلی خیلی متوسط از نظر مالی و از نظر ظاهر نیز پسری ساده با شروار پارچه ای همیشه با پیراهن و موهایی که خیلی معمولی شانه می کرد.

این دختر وقتی تو کلاس می آمد خیلی به هم ریخته می شد وقتی ازش در مورد این امر سوال می کردم با حالتی کاملا بهم ریخته که حاکی از این امر بود که واقعا عاشق شده می گفت پسر خیلی خوبی تحصیل کرده و مظلوم -زیبا و ساده و.....

نظر من به شخصه این بود که اصلا به هم نمی یان تفاوتهای زیادی بین اونا می دیدم و به سادگی ارتباط عاشقانه رو بین این دوتا مسخره می دیدم ولی به اینم باور داشتم که عشق هیچکدوم از این حرفهایی که تو ذهن من می گذره رو نمی شناس .

یادم نمی رود روزی که این دختره برای استاد یا بهتره دیگه بگم عشقش گل آورده بود وقتی ازش در مورد گل سوال کردم گفت خیلی دوست دارم این گل بدم به استاد من خیلی دوست داشتم می شد طوری این کارو براش می کردم تو همین فکر بودم که یکی از بچه های کلاس که پسر خیلی خوب و شوخی بود گل برد گذاشت رو میز استاد البته این کارو زمانی کرد که استاد مشغول صحبت کردن با یکی از شاگردان کلاس بود و متوجه نشد که گل چه کسی روی میزش قرار داد آخر کلاس گل استاد ور داشت و با خودش برد این شد آغازی برای سعود عشق دختر و حرکت به سوی دوران خفقان عشقی اون دختر بعدا خیلی خوشحال شدم که من این کار و نکردم و باعث ایجاد این دوران که کمی جلوتر توضیحش می دم نشدم چون اگر این کار و می کردم امروز که دارم این داستان می نویسم حتما دچار عذاب وجدان بسیار زیادی می شدم.

 اوج داستانم و درست همین جا می دونم که البته این گذشته از بعد واقعی داستانم که قطعا جذابیت و شکوه بی مثالی بهش می ده.

فقط یه چیزی خیلی عذابم می ده اونم اینکه مجبورم به جای استفاده از اسم هم کلاسیم باید دختر خطابش کنم چون نمی خواست اسمش استفاده بشه. تحمل عشقی که خودتم به رسیدنش نامید باشی خیلی سخت چیزی که می دونست این بود که با این پسر بودن امکانش براش نیست اما وقتی می دیدش بیشتر عاشقش می شد خوب یادم می یاد سر کلاس زمانی که داشتم صحبت برنامه ی امتحان می کردیم به اعتراض برای بی توجهی استاد به برنامه فشرده ما گفت استاد شما در مورد ما چی فکر کردید به معنی اینکه مگه ما کامپیوتریم که این برنامه سنگین بتونیم عمل کنیم مثل یه تصویر جلو چشمم خیلی برام سخته چون احساس یه دختر می تونستم با تمام وجودم حس کنم استاد یا همون پسر مورد علاقش گفت من اصلا به شما فکر نمی کنم وسطای کلاس بود تا آخر کلاس اوضاع دختر مثل کسی بود که روح از بدنش در حال جدا شدن است خیلی دوست داشتم کمکش می کردم اما رابطه همکلاسی بودن فضای این ایجاد نمی کرد که خیلی از حرفها رو بی پرده بزنم خیلی با هم صحبت می کردیم اما محدوده من در حد یک هم کلاسی بود و خیلی چیزهارو تو صحبت هام باید رعایت می کردم نمی دونم عشقش چقدر بود اما آنقدری بود که روزای آخر به شدت گرفته بود می آمد سر کلاس یه وقت هایی که نیمه های کلاس نگاهش می کردم یا به خودکارش خیره شده و داره به یه چیزی و به احتمال زیاد استاد فکر می کند یا اینکه سرش می ذاشت روی میز و می گرفت می خوابید گذاشتن گل روی میز استاد و ورداشتن گل توسط استاد زیر بنای عشق این دختر بیچاره شد .

به اشتباه اما شد وقتی آدم عاشق می شه خیلی چیزای کوچک از عشقش براش بزرگ می شه و با اون پرهایش را می تونه باز کند و تو آسمان عشقش پرواز کند بعد از اتمام این دوره کلاس دیگه خبر ندارم چه کرده با عشقش اما براش آرزو دارم فراموشش کرده باشد که کمتر رنج بکشد یا حتی امیدوارم به عشقش رسیده باشد.

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 11:52 توسط خودم| |

نوروز ۱۳۸۸مبارک

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 12:12 توسط خودم| |