تبليغاتX
روانشناسی
روانشناسی

دل نوشته های من بدون دخالت عقلم اینجا فقط دلم می گه چی بنویسم

جوجوی پیشی !!!
 

می دونم عکس های من و تو همه نباید ببینن اما دیگه با اجازت چند تا از عکس های آلبوم خودمونو اینجا گذاشتم

این دوتا عکس چهره هامونو از نزدیک نشون میده

خوبه هر دوتامون خوشکلیم

 



اینم قیافه من وقتی عاشقت شدم عسلم

می گن عاشق باید شکل معشوقش باشه نوکم در بیارم خودت میشم

ببین پیشی جوجشو چقدر دوست داره نازشم می کنه

این عکس من دقیق یادم نمیاد کی گرفتیم تو یادت هست مال زمانی که عاشقت شدم یا اون زمانی که دلم می خواد جوجومو بخورمش حالا خیلی مهم نیست زیاد فکر نکن مهم این که قشنگ افتادیم!!!!!

آخ آخ آخ وقتی بد نگاهم می کنی یا از دستم ناراحت می شی ببین می ترسم پشت سبد پناه گرفتم نوکم نزنی البته نمی زنی ولی می ترسم . بد نگاه نکن دیگه ببین اینجا تو این عکس چقدر خشن افتادی، بیچاره من که اینقدر مظلوم و ملوس افتادم.

شرمنده ام-- این عکس گویای این که یک پیشی بد جنس و شکمو قصدای بدی داره و میخواد ....

امید وارم ساختگی باشه من که جوجومو نمی خورم !!!

ولی من با مخلفات کم نمی خورمت این عکس بی گناه بودنمو ثابت می کنه چون مخلفاتش کم

 

راستی جوجو این عکسمونو خیلی دوست دارم می دونی چرا؟؟؟

چون نشون می ده ما چقدر همدیگرو دوست داریم و عاشق هم هستیم.

دوست دارم جوجوی من

 


آخه چه عاشقانه یادت این عکس کجا گرفتیم آفرین حیاط دانشگاه

 

ببینم بازم جوجو برای پیشی گوله نخ می خره؟؟؟
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10:45 توسط خودم| |

خدا با زیبایی روی کاغذ زندگی نقشی با رنگ عشق کشید و آن لحظه فرشته ی کوچکی با نام تو متولد شد. فرشته های دیگر برای بردن تو به دنیای عاشقی آمدند و برای نوازش تو شروع به خواندن شعرهای عاشقانه کردند. بالای لب تو جای انگشت همون فرشته ای هست که قرار تو رو به من برسونه.

وقتی یک نفری و خیلی دوست داری و حسابی عاشقش می شی دیگه خودت و در او می بینی و یه جورایی در عشقش آب می شی اون می شه آینه ی تو - بزرگ شدنتو- کمال خودتو- مهربانی و خوبی زندگی و همه چیز تو در او می بینی حتی گاهی تولد دوباره ی خودتو در تولد او می بینی .

حالا که تولد تو هست بهترین آرزوها رو برای تو دارم چون هر آنچه که قرار برای تو اتفاق بیفته من گره خورده به آینده خودم می دونم- می بینم یک سال بزرگتر شدی حسی که اول در خودم لمسش می کنم.

تولدت مبارک فرشته ی کوچولوی مهربون من

یکسال دیگه گذشت و یک سال دیگه پیش روت

یکسال دیگه بزرگ شدی مهربانی تو امیدوارم هر روز بیشتر و محبتت به عشق بی انتها بشه.


خوب گوش کن و خوب ببین که چطور یک عاشق فریاد بهترین ها و موفقیت و آرزوی بهترین عشق برای تو می زند.

روز تولد تو میلاد فرشته ی پاکه

                      برای شکر این روز پیشونی ام بخاکه

                                                 من سرسپرده عشقم تا مرز جون سپردن

                                                                              با یک اشاره تو حاضر برای پر گشودن

تولدت مبارک

کسی که عاشق شدن را با تو تجربه می کند

و

دوست داره

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 22:24 توسط خودم| |
 
حالا وقتی دستاشو می گیرم می دونم که دوستم داره
 

 

شاید وقتی دارید اینو می خونید بگید دارم دروغ می گم یا دارم خالی می بندم یا هرچی که شاید به فکرتون برسه ولی تمام این حرفا حرفای دلم . حرفایی که شاید هزار بار پیش خودم مرورشون کردم ولی نوشتن اونها با زبون دل آدم یکم سخته. پس دوست دارم این نوشته رو با قلبتون بخونید.

من دوست صاحب وبلاگم یه دوست یه یار یه معشوق یه همراه هرچی که دوست دارید اسمشو بذارید. اول دوست دارم یکم از دوست بودن بگم اصلا دوستی چی هست دوست یعنی صداقت یعنی با وفا بودن یعنی وقتی دست دوستی می دی بگی تا آخرش هستم شاید بگید شعاره ولی دوستی برای من یعنی همین. دوست داشتن که وقتی می یاد جاده قلب آدمارو برای قدم گذاشتن عشق صاف و هموار می کنه. همه اینارو گفتم که بگم من یه دوستم. من دانشجوی ترم 4 هم کلاسی صاحب وبلاگم. یه دختری ام که الان با صاحب وبلاگ دوستم.

ولی من ندا نیستم.

بخوانید داستان ندا در اینجا

ندا کسی بود که همین صاحب وبلاگ با چه سوزو گدازی از عشقش و از دوست داشتن اون نوشت از اینکه چه طوری عاشقش شده از اینکه بهش گفت نه و از اینکه شاید این عشقش به ندا بی پایان باشه رو همه و همه را نوشت. ولی عشق تو یه لحظه دیدن پا توی قلب آدما نمی ذاره حرف دل من حرف ندا نیست اینو گفتم که نگید دوست من یه آدم بوالهوس اینو گفتم که نگید این دختره چقدر خره که با این پسر دوست شده اینو گفتم که بدونید حرف ها ، نوشته ها ، کلمات می تونند راحت روی کاغذ روی تمام وبلاگ های دنیا بیان ولی از ته دل آدما نباشن یا اونقدر با اغراق نوشته شوند که خود نویسنده هم اونو باور نکنه . دوست داشتن چیزی که وقتی پای عملش رسید بتونی اونو اثبات کنی.

دوست دارم داستان دوستی مارو از زبون من بشنوید:

من و صاحب وبلاگ دوتا هم کلاسی هستیم. توی یه کلاس درس می خونیم آشنایی ما از روز اول توی سرویس دانشگاه تو یه بحث سیاسی-مذهبی شروع شد، نه من کم می اوردم نه اون. بحث هردومون هم بی نتیجه موند چون هیچ کدوم کوتاه نمی اومدیم. من دختر خیلی سر به هوا و شیطونی ام سر همین شیطنت کلی توی سرویس با بچه ها کل کل و شوخی می کردیم ولی خیلی دوستانه. من همیشه دنبال این بودم که یه جوری حال صاحب همین وبلاگ رو بگیرم.

البته بین تموم پسرها دانشگاه من و دوستم با دو تا از پسر ها خوب بودیم و بیشتر صمیمی بودیم. بعدا دوستم با یکی از این پسر ها دوست شد منم شدم دوست مشترک بین این دوتا. دوستی اونها خیلی جالب بود چون دوست من از این پسر 5 سال بزرگتر بود. من و اون پسر گهگاهی به هم sms می زدیم. من و اون هر دو هم سن بودیم. رابطه ی ما مثل دو تا دوست صمیمی بود و دختری که دوست من بود از این موضوع خبر داشت و می دونست که هیچ چیزی بین ما نیست. این ماجرا ادامه داشت تا نزدیکای عید همین امسال ، توی امتحانات ترم دوم من و یکی از دوستای صاحب وبلاگ سیم کارت دوم صاحب وبلاگ رو برداشتیم تا یکم اذیتش کنیم. خیلی با حال سر کار رفته بود. خیلی کیف داد ولی بعدش تلافی کرد که به من بفهمونه که مثلا زورش از من زیادتره. چند روز بعد از این ماجرا یکی به من sms زد همین صاحب وبلاگ بود. و البته بعد از کلی sms بازی فهمیدم که ایشونه. گفت دوست داره که بیشتر با هم دوست باشیم. من همیشه حس می کردم رابطه ی بین من و اون مثل کارد و پنیره ، تصور اینکه اون بخواد به من همچین پیشنهادی بده خیلی غیره منتظره بود. نمی دونم چرا نتونستم دلیلی قانع کننده بیارم که از دوست شدن من منصرف بشه شاید یه جورایی ته ته دلم دوستش داشتم.

ولی بهش گفتم فقط به هم sms می زنیم خوب همین هم برای اون یه روزنه ی امید بود. دلم نمی خواست بهش وابسته بشم. دلم نمی خواست دوباره عاشق بشم. توی بچگی هام هرچی که یادم می یاد این که کسی دوست داشتم باهاش بزرگ شدم عاشقش شدم ولی رفت. رفت و پشت سرش رو هم نگاه نکرد رفت و من موندم با یه عالمه غم با یه حس غربت. حس دلتنگی حسی که دوست داشتم تبدیل به نفرت می شد. رفت و دست کسی رو گرفت که من دوست داشتم یه بار اون دست ها رو بگیرم سهم من از عشق پاک بچگی شده بود یه ستون تاریک کنج یه فرودگاه شلوغ ، هر وقت می اومد پشت اون پناه می گرفتم و گریه می کردم که مبادا اشکایی که برای اون میریزه ببینه ولی این بار دلم می خواست من معشوق کسی باشم می خواستم به خودم فرصت بدم می خواستم این بار کسی باشه که وقتی می خوام سرم رو روی شونه هاش می زارم پشتم رو خالی نکنه.

توی مدتی که بهم sms می زدیم یکی از sms های من که برای دوست پسر اون دوستم بود اشتباهی به اون رفت. متن خاصی نبود ولی اون حس کرده بود که یه رقیب خطرناک داره از طرف من هیچ حسی بین من و اون پسر نبود فقط یه دوستی بود که صمیمیت توی اون بود. مثل دو تا دختر که با هم دوستن فقط همین ولی اشتباه می کردم اون پسر این طوری فکر نمی کرد. اون از دوستی من اشتباه برداشت کرد.

بعد از ایام عید که رفتیم دانشگاه نمی دونم چرا خجالت می کشیدم جلوی همین صاحب وبلاگ آفتابی بشم یه جورایی خجالت می کشیدم. وقتی سلام کردم سرم رو پایین انداخته بودم و حتی بالا نیاوردم که صورتشو ببینم. کلی قضیه سر ماجرای اون پسر و صاحب این وبلاگ پیش اومد اون دوتا با هم دعوا کردن برای خودشون تصمیم گرفتن که من باید بین اون دوتا یکی رو انتخاب کنم. در صورتی که اصلا انتخابی نبود چون دوستی من و اون پسر یه دوستی کاملا معمولی بود. من هیچ وقت با کسی که با دوستم دوست بود رفیق نمی شدم چون معرفت دوستیم اجازه نمی داد. من بین دعوای اون دوتا شده بودم مثل یه مجسمه شیشه ای که هر کدوم از اون دوتا به شخصیتش یه لگدی میزدند و نمی گفتند شاید یه دفعه بشکنه جوری که نشه جعمش کرد.

ولی من صاحب وبلاگ انتخاب کردم چون .....

حالا دیگه تموم اون اتفاقا مهم نیست و تموم شده حالا مهم اینکه اون تموم اون حرفایی رو که برای ندا نوشته بود به من ثابت کرد به من فهموند که حاضر برای من هر کاری بکنه.

حالا وقتی دستاشو می گیرم می دونم که دوستم داره می دونم که حالا برام همه چیزه. حالا به جای اینکه بیاد توی قلبم یه کلبه بسازه اومده داره برای قلبم یه کلبه می سازه با دو تا پنجره که مبادا قلبم بشکنه حالا دیگه از اون عشق بچگی چیزی نمونده حالا قلبم دیگه یه خونه داره که دیواراش از مهربونی ،سقفش آسمون دستای اونه پنجره هاش رو به چشمای اون باز می شه. حالا دیگه تو هیچ دادگاهی قلبمو به جرم عاشقی نمی تونند محکوم به تنهایی کنند چون این بار من ...


چیزی که خواندید داستان عاشق شدن من بود از زبان کسی که همه ی زندگیم شده
بزودی منم داستان عشقمو اون طوری که دلم می گه اینجا می نویسم یعنی از زبان دلم
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 0:7 توسط خودم| |
به نام انکه تکیه برنام او غروری است جاودانه
 

این هم ماجرای عشق من


من یکی از بهترین دوستای (خودم) (صاحب وبلاگravanshenas1.blogfa.com) هستم و همون کسی که تو داستان خود (خودم) با عشقش  صحبت کردم و جواب قطعی رو گرفتم که گفت نه!!
من دانشجوی کامپیوتر تو یکی از دانشگاه های غیرانتفایی  قزوین و ترم 3 هستم و می شه گفت کوچیکتر از همه بچه ها متولد 68 هستم  اکثر بچه ها 66و67 هستن
اگه کسی هم فکر می کنه این داستان زاده تخیل من هست می تونم بهش ثابت کنم ایمیلمو هم اخر ماجرا نوشتم
ماجرا ازاون جا شروع شد که اوایل ترم قبل رفتم سایت دانشگاه روز پنج شنبه بود
اخه پنج شنبه ها صبح کلاسم دیر شروع میشد منم به کامپیوتر زیاد علاقه دارم رفتم تا یه چرخی تو اینترنت بزتم و نرم افزارای جدید دانلود کنم
همون که رفتم داخل سایت کامپیوتر دیدم یه دختر چادری روبه روم وایساده  نگاهش کردم قلبم شروع به تپیدن کرد اونم به من یه نگاهی کرد و به من خیره شد و رفت  با یه نگاه عاشق این خانم شدم نمی تونم درست تفصیرش کنم
قبول کنید خیلی سخته
من اصلا تو دانشگاه به دخترها زیاد توجه نمی کنم ادمی هم  نیستم که اهل دختر بازی باشم  ولی این فرق می کرد دیگه جزء از زندگیم شده بود صبح پنج شنبه ها میرفتم سایت تا همون خانم رو ببینم فقط می خاستم یه نگاه بهش بکنم تا اونم با چشمای قشنگش به من یه نگاهی کنه.  با این نگاهاش  تمام وجودم خالی از استرس می شد شاد می شدم  وقتی بچه ها زنگ می زدن....... کجایی می گفتم هنوز نرسیدم دانشگاه
هفته بعد باز میگفتم رفتم یه دانشگاه دیگه همین جوری دوست هام رو می پیچوندم چون خیلی خجالتی هم هستم


بقیه را در ادامه مطالب بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 22:28 توسط خودم| |

اول می بخشید که این چند وقته با تاخیر مطلب مینویسم خوب امتحانات

امیدوارم وقت بذاری بخونی طولانی اما قشنگ لطفا آخرش شما بگید در قسمت نظرات

این داستان دقیقا برای من اتفاق افتاده و حالا دلم براتون نقلش کرده

تدبیر عشق من

نمی دونم چطوری چقدر و چرا اینقدر عاشقت شدم چند هفته هستش پنج شنبه ها فقط دیگه به امید دیدن تو میام وقتی میام از صبح دنبالت می گردم تا پیدات کنم و اون موقع یواشکی نگات کنم تمام کلاسهای دانشگاه می گردم تا بالاخره یجایی پیدات کنم اون موقع اون صورت خوشکل با نمکت که یه آرامشی بهم می ده که خیلی خوشم می یاد نگاه کنم.

الیته این مال هفته های اول بود خوب حس می کنم که تو هم می دونی که من زی چشمی نگات می کنم و می دونم که فهمیدی یه جورایی دنبالتم هر چند که مطمئنم نمی دونی عاشقانه دوست دارم نمی دونی برات تب می کنم  می دونم که نمی تونی تصور اینم بکنی که شب فقط به خاطر تو بیدار بمونم و این حرفها رو بنویسم. به این امید که بلکه یه روزی بدم این نوشته ها رو بخونی تا بفهمی چقدر دوست دارم. می دونم شاید اصلا خوب ننوشته باشم اما اون چیزیه که از دلم نوشتم برای همین فکر می کنم حداقل چون به خاطر تو نوشتم برام خیلی با ارزش و زیباست اینم دلم می گه.

حالا بعد از مدتی که خیلی از وقت کلاسها رو می پیچوندم تا تو بیای ببینمت فکر کنم اجازه داشته باشم اسمت صدا بزنم و تورو مال خودم بدونم.

ندای من آره اسمتم با کلی این ور و اون ور کردن گیر آوردم کلی سرک کشیدن و پرس و جو اسمت پیدا کردم همه ی روزایی که برای تو انتظار کشیدم خیلی قشنگ بود اما هیچ روزی برام بهتر و زیباتر از پنج شنبه ی سی ام آبان نبود درست یادم قبل از اینکه تورو تو حیات ببینم و حرفم به تو بگم مثل هفته های قبل اومدم تو حیاط تا تورو ببینم بازم مثل همیشه نگاهمون به همدیگه دوخته شد تو بازم با اون خنده و لبخند قشنگت روی اون صورت دوست داشتنیت قلب منو لرزوندی اما این دفعه یک تفاوتی داشت همیشه وقتی این اتفاق می افتاد من با یه خنده کوتاه سرمو بر می گردوندم نمی دونم خجالت بود که فکر نمی کنم چون فقط این جلوی تو بود که قلبم هری می ریخت هر چند که تو دلم با جسارت جواب اون لبخند خوشکل تورو با ساعتها خنده غرق تو عشق می دادم اما جرئت خیره شدن به چشمات تا اون روز پیدا نکرده بودم آره اون پنج شنبه من بهت خیره شدم تو هم تو چشمای من خیره شدی بعد تو صورت همدیگه خندیدیم با عشق و بی خجالت اطمینان دارم چون اینم دلم می گه.

کمتر کسی هست که تو دانشگاه ندونه من دوست دارم نمی دونن چقدر امی می دونن دوست دارم و دنبالتم هم دوستای خودم هم دوستای تو . بعد از این نگاه با کمک جندتا از بچه های کلاس با کمی تلاش تورو در حیاط گیر آوردم حرف دلم زدم هرچند که خیلی سخت کسی که عاشقشی بهش بگی که دوسش داری اما من بهت گفتم که ازت خوشم امده خوب میدونم خیلی بی مقدمه و ساده و شایدم کمی ضایع گفتم اما اینم دلم بود که می گفت پس حتما مناسب اون زمان بود اینم دلم می گه.

نتونستم بهت بگم که دارم برات می میرم اما گفتم ازت خوشم میاد نظرت و درباره خودم پرسیدم گفتی فرصت می خوای تا فکر کنی و بعدا جواب بدی من که دیگه به انتظار برای تو عادت کرده بودم خیلی خوشحال قبول کردم راستش تو اون دیدار به هیچ کدوم از حرفات درست گوش نکردم یعنی اصلا نمی تونستم درست گوش کنم به حرفات بیشتر دوست داشتم حالا که اینقدر فاصله ما کم شده اینقدر به هم نزدیک شدیم بیشتر نگات کنم تا به حرفات گوش کنم اما همین که فرصت می خوای برای جواب دادن شنیدم دیگه تمام حواسم رفت به پنج شنبه بعدی که از راه برسه و جواب تورو بشنوم.

خیلی سخته هفته های پیش از این ناراحت بودم که چرا نمی تونم حرفمو بهت بگم با حافظ و شعر و فکر کردن به تو پایان و خاتمه ی کارم و شبام و روزام بود حالا که بهت گفتم شب و روز باید فکر کنم چی جواب می دی اگه گفتی نه چی بگم چطوری خودم و قانع کنم و دوباره چطوری باید برای به دست آوردن تو شروع کنم و تلاش کنم. دیگه حافظ و شعر و ... جواب نمی ده برای همین مجبور شدم حرفامو بنویسم با خودم گفتم شاید این طوری کمی راحت تر بشم اینم دلم می گه.

الان که می نویسم شب یک شنبه هست یعنی دو روز از پنج شنبه رویایی من و نوشته های قبلی گذشته چهار روز تا پنج شنبه دیگه مونده خیلی سخته تا حالا سختی انتظارو اینقدر از نزدیک لمس نکرده بودم تحمل این چهار روز سخته اما سخت تر از اون تحمل لحظه ای که می خوای جواب بدی حتی نمی دونم چطور باید بیام جواب ازت بپرسم چیزی که الان بهش فکر می کنم اینکه دوست دارم جوابت نه نباشه اینم دلم می گه.

اما اگه نه باشه من بی خیال نمی شم اما نمی دونم چطوری باید دوباره شروع کنم شاید بیام باهات حرف بزنم از عشقم بهت بگم می گم شاید قبول کردی شایدم اصلا باهات غر کردم تا یه مدتی حرف نزنم دیگه نگات نکنم اما نمی تونم تا یه مدتی دوست نداشته باشم اینم دلم می گه.

امشب که این حرفارو نوشتم حس می کنم یکمی حالم بهتره شاید حتی اگه بشه و زمانی این نوشته را بخوانی باورت نشه اما حالا که دارم تموم می کنم این نوشته هارو حالم خیلی از قبل بهتره حس می کنم نفسم نسبت به قبل بهتر بالا و پایین می ره فکر کنم برای شب اول کافی باشه تا ببینم شب های بعد چطوری می ره جلو چی به سرم میاد یا بهتر بگم چی پیش میاد البته خوب اینم دلم می گه.

امشب شب دوشنبه هست راستی کی فکرش می کرد من اینطوری وقت بزارم و عاشقانه بنویسم اینی همش به خاطر تو عشق تو در من حس می کنم حالم بهتر ولی همش فکرم با تو هست نمی دونم یادت هست یا نه  اولین روزی که من تورو تو سرویس دیدم یه آهنگی موقعی که داشت  پخش می شد خیلی خوشم اومد درست موقعی که به تو خیره شده بودم حالا که منتظر جواب تو هستم همش این آهنگ گوش می کنم و یاد تو هستم من اگه این طوری می نویسم پلوی خودم فکر می کنم یه روزی می تونم این نوشته هارو می تونم بدم بخونی به اینم امیدوارم چون دلم می گه.

فردا باید برم دانشگاه فکر کنم فردا راحت تر بگذره ولی مطمئنم که هر جا و هر زمانی همش به فکر تو هستم اونقدر دوستت دارم که شاید حالا دیگه میفهمم که خودمو فراموش کردم.شاید اینکه امشب کمتر از شبای قبل می نویسم همین باشه که خودمو فراموش کردم برای همین حالم بهتر و اینو به وضوح میشه در من دید.

 حالا شب چهارشنبه هستش دیشب اونقدر خسته بودم که چیزی نتونستم بنویسم این به معنای این نیست که من به تو فکر نمی کنم شب موقع خواب با یاد تو فقط می خوابم هر لحظه به یادتم امشب هم اونقدر حالم بد که حالی برای نوشتن ندارم امشب هم خوشحالم هم نگران هم ناراحت نمی دونم می شه این همه حس با هم داشت متضاد هم ولی من دارم اینم دلم می گه.

خوشحالم از اینکه انتظار کشیدن من تمام می شه نگران هستم از اینکه جواب تو به من چی هست نکند نه باشد که اون موقع دلم و نمی دونم چطوری باید رازی کنم و ناراحتی با تمام وجودم حس خواهم کرد. امشب تنها چیزی که آرزو دارم دیدن یک خواب در کنار تو بدون خواب ببینم خواب ببینم در کنار تو رو بودن امشب یکمی هم دیر می گذره دیگه گذر زمان با تمام وجودم دارم حس می کنم ولی تا زمان جواب می شه انتظار کشید.

امشب این شعر آرومم کرد و باهاش خوابیدم.

صنما با عشق تو چه تدبیر کنم                       تا به کی در غم تو ناله ی شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شه که نصیحت شنود              مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات                در یکی نامه محالست که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود               که مجالی که سراسر همه تقریر کنم

حالا مدتی از این عشق من- عاشق شدنم- داستان چند صفحه ای زندگیم- نمی دونم چی اسمش بذارم به هر حال گذشته ولی من هنوز عاشقتم می خوام یه طوری برای این نوشته یک ÷ایان بنویسم دلم نمی یاد تمامش کنم بعد از اینکه جواب نه ازت شنیدم تازه متوجه شدم اون روز که داشتم به تو می گفتم که دوست دارم اره جلوی در تو حتی حاظر نشدی از دانشگاه بیرون بیای که بیرون حرف بزنیم . الان که بهتر فکر می کنم یادم میاد تو گفتی با یه نفر دیگه دوستی نمی دونم پس چرا؟؟؟ گفتی باید فکر کنم همین باعث می شه فکر کنم تو هم از من خوشت اومده بود اما جواب نه تو به خاطر یه چیز دیگه بوده شاید تو به یه چیز دیگه نه گفته چرا؟؟؟ جوابت نه بود شنیدن نه از تو برام خیلی سخت بود اما بازم خدارو شکر می کنم که توسط تو یکی از دوستانم بهم جواب دادی این تا حدودی بهتر بود حالا که فکر می کنم می بینم اگر خودت تو چشمای من نگاه می کردی می گفتی نه شاید اصلا نمی تونستم قبول کنم این تویی که عشق من به خودت با یه نه می خوای تموم کنی حالا دیگه حتی جرئت این که بیام خودم علتش ازت بپرسم ندارم اینم دلم می گه.

ولی حالا که گفتی نه بازم زیر چشمی نگات می کنم . بازم عاشقتم که می دونم عشق با هیچی از بین نمی ره اما خیلی دوست دارم بدونم اونی که باهاش دوستی اندازه ی من دوستت داره اونی که شاید ندونه کسی اینطوری عاشق تو هست ارزش داشتن تورو داره بازم من دونبال عشقم هستم به امید اینکه یه روزی نظرت بر گرد ته دلم با خودم این طور زمزمه می کنم که اون گفته چون با یکی دیگر دوست با من نمی تونه باشه پس از من بدش نمیاد ÷س من هنوز می تونم شانس اینو داشته باشم که دلش بدست بیارم هر چند که حتی اگه می گفتی از من بدت میاد بازم من بی خیال تو نمی شدم همش با خودم فکر می کنم ترم بعد شاید کلاس هامون تو یه ساعت باشه تا بتونم بیشتر ببینمت می دونم رشته هامون یکی نیست نمی شه کلاس من با تو یکی باشه اما همین که تو حیاط بیشتر ببینمت برام خیلی مهم برام زیباست و دوست داشتنی که بیام پشت در کلاست منتظرت بشینم تا بعد کلاس ببینمت . یه وقت هایی به خاطر بعضی برخورد ها و رفتارها فکر می کنم شاید دوستای تو جلوی دوستی من و تو رو می گیرن هرچند که بعدش که منطقی فکر می کنم می بینم خیلی فکر درستی نیست اما حتی اگر این طور هم باشه من بازم با عشقم میام جلو که چون می دونم جلوی اونو هیچی نمی تونه بگیره البته اینم می دونم که عاشق نمی تونه منطقی فکر کنه باید بگم اینم دلم میگه.

الان که به این نوشته ها نگاه می کنم می بینم اوایل چقدر خطم قشنگ بوده بعد از جوابت چقدر بد خط شدم اما این نیز بگذرد.

  کلی دیگه نوشتم نتونستم یه پایان واسه این نوشته ها بنویسم چون واقعا پایانی واسه عشقم نمی تونم تصور کنم حال اینکه هنوز فکر می کنم فرصت این و دارم که تورو بدست بیارم پس نوشته هام هم همین طور می ذارم تا ببینم چطوری ادامه پیدا می کنه شاید یه روزی بتونم یک پایان براش بنویسم چه خوب و چه بد.

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:59 توسط خودم| |