دل نوشته های من بدون دخالت عقلم اینجا فقط دلم می گه چی بنویسم
عشق ان هنگام است كه تو نام او را بر سراسر اسمانها مي نويسي عشق ان هنگام است چندیست از عشق گویم و گویی عبادت می کنم نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم اما نمي دانم چرا دارم حسادت ميكنم شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت ميكنم رفتم كنار پنجره ديدم تو را با . بگذريم چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم چيزي نديدم اين چنين دارم خیالات ميكنم من عاشق چشم تو ام من عاشق روی تو ام دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم با کمی دستکاری از جایی دیگر
عشق ان هنگام است
كه تو او را ببيني و او در چشمانت ماندگار شود
عشق ان هنگام است
كه تو در مي يابي او همه چيز است

که تنها آرزویت اینست که تو را با خود به دوردستها ببرد
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت
0:7 توسط خودم| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت
22:7 توسط خودم| |

