تبليغاتX
روانشناسی
روانشناسی

دل نوشته های من بدون دخالت عقلم اینجا فقط دلم می گه چی بنویسم


عشق ان هنگام است

كه تو نام او را بر سراسر اسمانها مي نويسي

عشق ان هنگام است

که تنها آرزویت اینست که تو را با خود به دوردستها ببرد

عشق ان هنگام است

كه تو او را ببيني و او در چشمانت ماندگار شود

عشق ان هنگام است

كه تو در مي يابي او همه چيز است



نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:7 توسط خودم| |

چندیست از عشق گویم و گویی عبادت می کنم

نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم 

اما نمي دانم چرا دارم حسادت ميكنم 

شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت ميكنم

رفتم كنار پنجره ديدم تو را با . بگذريم  

چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم

چيزي نديدم اين چنين دارم خیالات ميكنم

من عاشق چشم تو ام

من عاشق روی تو ام

دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم

با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم

گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي

رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم

 

با کمی دستکاری از جایی دیگر

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 22:7 توسط خودم| |