تبليغاتX
روانشناسی
روانشناسی

دل نوشته های من بدون دخالت عقلم اینجا فقط دلم می گه چی بنویسم

عجب رسمیه

کسی بود که تو پیام های وبلاگم گفته بود من نمی تونم حرفای دلم و خوب بنویسم هرچند کمی غم آلود اما بسیار زیبا حرفای دلشو نوشته بود.

بخوانید حرفاشو در اینجا

همیشه به دنبال ماجراهایی در اطرافم هستم که عشق در آنها نقش اصلی بازی می کنه در دنیایی واقعی که آدمها به هم عشق می ورزند اما این بار تو همین دنیای بزرگ مجازی ماجرای عاشق بودن و خواندم .
عشق یک دختری به پدرش -خواندن صفحه ی عاشقانش و صفحه ی آرزوهاش اونقدر من و تحت تاثیر قرار داد که مجبورم کرد بنویسم.


اسم صفحه ی خودشو گذاشته نغمه های تنهایی اینو دوست دارم بگم از همین لابه لای کلی نوشته های این دنیای مجازی دیگه اون دختر تنهایی که فکر می کنی نیستی تو با کلی خواننده نوشته هات هستی که هر کدوم به یک شکلی متوجه اطرافشون می کنی میان نوشته هاتو می خونن و تو ذهنشون در مورد تو قضاوت می کنند هر چند که شاید دوست نداشته باشی.
آره میرن آدما و از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه اما تو همون بوته ی یاس پدری در گلدون تو شدی همون یادگاری پدر یادگاری که می تونه به این خوبی عشقش به پدرش و بنویسه.
آره اون خانه خالی شده از پدر و مادر اما تو آدم همون خانه هستی و بنایی هستی که پدرت ساخته پس بدون زندگی هیچ وقت و برای هیچ کس متوقف نمی شه می دونم شاید درک صفحات درد و دلای تو برای کسی که تجربه ی از دست دادن پدر و مادر و نداشته خیلی سخته اما می شه جای پای عشق تو به پدر و مادرتو شناخت وقتی داشتم دل نوشته های تورو می خواندم متوجه شدم همش از شکلک گریه در تمام نوشته هات استفاده کردی این غم و اندوه تو قابل درک اما نوشتن پست آخرت (می خوام بیام پیشتون) حاکی از نا امیدی- به عنوان کسی که نوشته هات و خوانده این حق به خودم می دم که یک جمله به نوشته هات هدیه بدم.
تو همون بوته یاس پدر باش تو گلدون که عطرش پیچیده تو هفتادتا خونه اما این فقط با شادی می شه نه با غم تو بشو شکوفه در بهار و نه برگ افتاده به دست باد خزون امید به زندگی اون باد بهاری زندگی که پدرت برای تو آرزو داشته.
واقعا عجب رسمیه رسم زمانه خیلی راحت می شه بهترین لحظات عمر یه دختر با فکر تنهایی و نغمه های عشقش به پدری سپری بشه که باید کنارش باشه اما نیست!!! چطوری میشه کسی بیاد و دل این دختر و بشکنه - نوشته هاتو همشو دقیق خواندم برای جهان خودم متاسف و دلگیر شدم برای این همه بدی اما تو همین جهان عشق زیبا آفریده شده تو همین جهان عشق زیبا هست و آدمایی که با عشق زندگی می کنند و زیبایی عشق زیبایشان کرده است.
نمی دونم چرا اما دوست داشتم بنویسم دلم بعد خواندن نوشته هاش خیلی گرفت شایدم اصلا خوب نشده باشه و اصلا خوب ننوشته باشم اما چیزی بود که دلم می گفت پس نوشتمش.

((نشو قصه برگ و باد خزون))

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 20:44 توسط خودم| |

خیال نکن نباشی بدون تو می‌میرم!


«شکست عاطفی» یکی از دردآورترین اتفاقاتي است که ممکن است برای هر کسی رخ دهد اما مسلما آخر دنیا نیست.

یکدفعه از این‌رو به آن‌رو می‌شود. اگر تا دیروز لب به سیگار نمی‌زد، حالا پاکت پشت پاکت دود می‌کند؛ اگر تا دیروز شاد بودن و سرزندگی‌اش توی تمام دانشکده سر زبان‌ها بود، امروز دیگر یا آن‌قدر خودش را توی اتاق حبس کرده است که دیگر کسی توی محوطه دانشکده نمی‌بیندش یا اینکه اسطوره غمگینی و آشفتگی می‌شود.

بعضی وقت‌ها هم یکدفعه آدم منطقی‌اي می‌شود؛ کسی که همه چیزش نهایت دیوانگی است؛ خندیدنش، حرف زدنش، پوشیدن‌اش و حتی رابطه برقرار کردنش. برای این آدم فرضی فقط یک اتفاق افتاده است؛ او «نه» شنیده است.

آنهایی که به ادبیات عاشقانه ایران علاقه دارند، احتمالا می‌گویند خیلی نامردی است که شکست عشقی را بیاوریم و با خط‌کش علم روان‌شناسی اندازه‌اش را بگیریم و برایش نسخه بپیچیم.

آنها عاشق قصه زندگی شهریارند. آنها عاشق «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا»هایی هستند که شهریار بعد از شکست عشقی‌اش گفت. آنها دیوانه «لیلا دوباره قسمت ابن‌ سلام شد»های حسین منزوی‌اند.

( بقیه را در ادامه مطالب بخوانید )


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:28 توسط خودم| |

عشق های سخت !!!

 

ماجرای عاشق شدن یه دختر تو کلاسی این بار خارج از دانشگاه

کلاسی فوق برنامه خارج دانشگاه دختری که خوب یه ارتباط دوستی ساده هم کلاسی در این کلاس بین من و اون به وجود آمده بود خیلی ساده عاشق استاد شد. استادی که شاید تفاوت سنی زیادی با دختر نوشته من داشت از شاخصه های استاد می شه این طور یاد کرد پسری ساده - خیلی خیلی متوسط از نظر مالی و از نظر ظاهر نیز پسری ساده با شروار پارچه ای همیشه با پیراهن و موهایی که خیلی معمولی شانه می کرد.

این دختر وقتی تو کلاس می آمد خیلی به هم ریخته می شد وقتی ازش در مورد این امر سوال می کردم با حالتی کاملا بهم ریخته که حاکی از این امر بود که واقعا عاشق شده می گفت پسر خیلی خوبی تحصیل کرده و مظلوم -زیبا و ساده و.....

نظر من به شخصه این بود که اصلا به هم نمی یان تفاوتهای زیادی بین اونا می دیدم و به سادگی ارتباط عاشقانه رو بین این دوتا مسخره می دیدم ولی به اینم باور داشتم که عشق هیچکدوم از این حرفهایی که تو ذهن من می گذره رو نمی شناس .

یادم نمی رود روزی که این دختره برای استاد یا بهتره دیگه بگم عشقش گل آورده بود وقتی ازش در مورد گل سوال کردم گفت خیلی دوست دارم این گل بدم به استاد من خیلی دوست داشتم می شد طوری این کارو براش می کردم تو همین فکر بودم که یکی از بچه های کلاس که پسر خیلی خوب و شوخی بود گل برد گذاشت رو میز استاد البته این کارو زمانی کرد که استاد مشغول صحبت کردن با یکی از شاگردان کلاس بود و متوجه نشد که گل چه کسی روی میزش قرار داد آخر کلاس گل استاد ور داشت و با خودش برد این شد آغازی برای سعود عشق دختر و حرکت به سوی دوران خفقان عشقی اون دختر بعدا خیلی خوشحال شدم که من این کار و نکردم و باعث ایجاد این دوران که کمی جلوتر توضیحش می دم نشدم چون اگر این کار و می کردم امروز که دارم این داستان می نویسم حتما دچار عذاب وجدان بسیار زیادی می شدم.

 اوج داستانم و درست همین جا می دونم که البته این گذشته از بعد واقعی داستانم که قطعا جذابیت و شکوه بی مثالی بهش می ده.

فقط یه چیزی خیلی عذابم می ده اونم اینکه مجبورم به جای استفاده از اسم هم کلاسیم باید دختر خطابش کنم چون نمی خواست اسمش استفاده بشه. تحمل عشقی که خودتم به رسیدنش نامید باشی خیلی سخت چیزی که می دونست این بود که با این پسر بودن امکانش براش نیست اما وقتی می دیدش بیشتر عاشقش می شد خوب یادم می یاد سر کلاس زمانی که داشتم صحبت برنامه ی امتحان می کردیم به اعتراض برای بی توجهی استاد به برنامه فشرده ما گفت استاد شما در مورد ما چی فکر کردید به معنی اینکه مگه ما کامپیوتریم که این برنامه سنگین بتونیم عمل کنیم مثل یه تصویر جلو چشمم خیلی برام سخته چون احساس یه دختر می تونستم با تمام وجودم حس کنم استاد یا همون پسر مورد علاقش گفت من اصلا به شما فکر نمی کنم وسطای کلاس بود تا آخر کلاس اوضاع دختر مثل کسی بود که روح از بدنش در حال جدا شدن است خیلی دوست داشتم کمکش می کردم اما رابطه همکلاسی بودن فضای این ایجاد نمی کرد که خیلی از حرفها رو بی پرده بزنم خیلی با هم صحبت می کردیم اما محدوده من در حد یک هم کلاسی بود و خیلی چیزهارو تو صحبت هام باید رعایت می کردم نمی دونم عشقش چقدر بود اما آنقدری بود که روزای آخر به شدت گرفته بود می آمد سر کلاس یه وقت هایی که نیمه های کلاس نگاهش می کردم یا به خودکارش خیره شده و داره به یه چیزی و به احتمال زیاد استاد فکر می کند یا اینکه سرش می ذاشت روی میز و می گرفت می خوابید گذاشتن گل روی میز استاد و ورداشتن گل توسط استاد زیر بنای عشق این دختر بیچاره شد .

به اشتباه اما شد وقتی آدم عاشق می شه خیلی چیزای کوچک از عشقش براش بزرگ می شه و با اون پرهایش را می تونه باز کند و تو آسمان عشقش پرواز کند بعد از اتمام این دوره کلاس دیگه خبر ندارم چه کرده با عشقش اما براش آرزو دارم فراموشش کرده باشد که کمتر رنج بکشد یا حتی امیدوارم به عشقش رسیده باشد.

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 11:52 توسط خودم| |