تبليغاتX
روانشناسی - ماجراي عشق من
روانشناسی

دل نوشته های من بدون دخالت عقلم اینجا فقط دلم می گه چی بنویسم

که بلاخره به (خودم) و داود که از بهترین دوست هام هستن قضیه رو  گفتم
دیگه یواش یواش سر کلاس هم نمی رفتم و فقط تو سایت دانشگاه بودم تا اونو ببینم (خدایا روم نمیشه بهش بگم که من عاشقت شدم)چیکار کنم؟؟
همین که منو نگاه می کرد قلب با شدت شروع به تپش می کرد
ترم 2 به همین روال پیش رفت و ترم 2 ما و ترم 3 عشق من تموم شد (ما تکمیل ظرفیتی هستیم و بهمن ماه وارد دانشگاه شدیم)
ترم 3 ما داشت شروع می شد فکر می کنم 15 دی ماه بود . دغدغه من این بود که خدا کنه یه روزهایی کلاس داشته باشیم که اونم کلاس داشته باشه
دختری که من عاشق شده بودم رشته مخابرات بود ICT  .یه ترم هم از ما بیشتر تو اون دانشگاه بود الان ترم 4 هست اگه اشتباه نکرده باشم  فقط دعا می کردم که با هم کلاس داشته باشیم تا مثل ترم قبل ببینمش
قبل از عید88     3 شنبه ها می دیدمش درست 3 هفته قبل از عید کلاسامون برگزار شد و ما سه هفته سر کلاس بودیم  هفته سوم دانشگاهمون یه جشن واسه فارق تحصیل شده ها گرفته بودند و همه رو دعوت کرده بودن عشق من هم  اونجا بود
دیگه می خواستم بهش بگم که عاشقت شدم چون دیگه تحمل نداشتم ولی نشد وقتی  رفتم تو تالار دیگه ندیدمش  پیش خودم گفتم اولین جلسه ای که بعد از عید می بینمش میرم بهش می گم  که من عاشقت شدم (یکی از دوستام میگه که مواضب باش تا عشق و حوس رو از هم تشخیص بدی  منم می دونستم که عشق من عشق واقعی هست و خالی از هوس هست نمی دونم باورتون میشه یا  نه ولی خیلی دوستش داشتم و الان هم دوستش دارم)
عید شد و ما با خانواده رفتیم عروسی داییم  که تبریززندگی  میکرد
 به قول دوستم داوود کورنومتر انداخته بودم تا که این تعطیلات کی تموم می شه و دانشگاه باز میشه داشتم دق می کردم از بس عشقمو ندیده بودم
بلاخره دانشگاه باز شد
 هفته اول هر چی گشتم تو دانشگاه پیداش نکردم  سه شنبه ها و پنج شنبه ها  با هم کلاس داشتیم ولی من فقط سه شنبه ها میدیدمش چون پنج شنبه ها ساعت 3تا 6 کلاس داشتیم
هفته دوم  هر چی گشتم پیداش نکردم
دیگه داشت ذهنم منحرف میشد .شاید فارغ تحصیل شده؟و هزاران شاید دیگه .خیلی ناراحت و دپرس بودم
دیگه عشقم رو نمی دیدم تا نگاهش کنم تا اونم به من نگاه کنه ,من هم  تو وجودم احساس ارامش کنم
هفته سوم 27/1/88 پنچ شنبه از ساعت 3 تا 6 کلاس داشتم حدود ساعت 2:30 بود رسیدم دانشگاه
همون که وارد دانشگاه شدم دیدم عشق من روی  نیمکت نشسته
نمی دونید چه قد خوشحال شدم که دارم می بینمش اینگار تمام دنیارو بهم داده بودن
ساعت 3 شد و همون جا نشسته بود من هم  که دیدمش دیگه کلاس نرفتم
 گفتم باید برم بهش بگم که عاشقت شدم
چون دیگه دوری شو نمی تونستم تحمل کنم شاید دیگه نبینمش
عشق من با یکی از دوستاش بود .بلند شدن و رفتن ساختمان اداری دانشگاهمون  که 3 کوچه با دانشگاهمون فاصله داره
منم با یکی از دوستام دونبالشون راه افتادیم (با یه فاصله زمانی 10, 15 دیقه ای) به واحد اموزش رفتیم تا بهش حرفام روبگم و بگم که عاشقت شدم خودم هم احساس می کردم میدونه می خوام برم باهاش صحبت کنم
وقتی رسیدیم واحد اموزش متوجه شدم می خواد کاردانی به کارشناسی شرکت کنه ولی مشگل داره و اومده مشگلش رو با مسئول دانشگاه مکاتبه کنه
اونا داخل دفتر اموزش بودن من هم تو این مدت از جلوی دفتر اموزش رد می شدم تا ببینم هنوز هستن؟و برمی گشتم تو سایت.دیگه از منتظر موندن خسته شدم و رفتم بیرون
با دوستم بیرون منتظر بودیم تا اونا بیان بیرون حدود 45 دقیقه کارشون طول کشید .منم تو این مدت به فکر این بودم که وقتی اومد بیرون چه جوری بهش بگم ؟؟
تا حالا این جوری نبودم خیلی خجالت می کشیدم
همین که اومد بیرون من جلو اون و دوستش راه افتادم به سمت  بیرون اون و دوستش  هم پشتم بودن صبر کردم دوستش رد شه تا به خودش بگم
همون که دوستش از جلوی من رد شد با صدایی لرزون گفتم: میبخشید می تونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟؟؟؟؟
یه مکث 1 ثانیه کردو گفت نه خیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نه گفتن عشق من ,من رو خیلی ناراحت کرد و بغض تمام وجودمو گرفت
وای خدایا  این همون کسی بود که منو به دوستاش نشون میداد
وقتی نشون هم میداد به دوستش لبخند میزد
من هم می دیدم که داره منو نشون می ده سرمو پایین می انداختم و قلبم شروع به تپش سریع می کرد
اخه چرا صبر نکرد؟
اون که می خواست بگه نه چرا وقتی نگاهم می کرد به من خیره میشد؟وقتی من نگاهش میکردم اونم به من خیره میشد؟
بزرگترین دردم این هست  که چرا صبر نکرد حداقل من حرف هام رو بهش بزنم تا دلم خالی شه
الان 3 روز از اون قضیه می گذره و من هر شب تو خواب و رویام با اونم و از شب تا صبح اون رو تو خواب می بینم
از این به بعد چی میشه؟
می تونم بازم تو چشمای قشنگش  نگاه کنم؟
خدا خودش کمکم کنه
همون موقع بود که اولین کاری که کردم خدارو شکر کردم چون یاد این 2تا جمله زیبا  اوفتادم

1- ادمک اخر دنیاست بخند              ادمک مرگ همین جاست بخند                                    دست خطی که تو را عاشق کرد              

شوخی کاغذی ماست بخند      ادمک خر نشوی گریه کنی     کل دنیا سراب است بخند
ان خدیی که بزرگش خواندی        به خدا مثل تو تنهاست بخند...!!


2-هرگاه خداوند تو را به لبه پرتگاه هدایت کرد به او اعتماد کن زیرا یا تو را از پشت میگیرد و یا به تو پرواز را می آموزد

اینارو واسه این نوشتم که واینساد  تا به حرف هام گوش بده شاید با این حرف هایی که  نوشتم بتونم به دخترخانم ها  بگم که اگه پسری به شما پیشنهادی  داد اگه جوابتون خیرهم بود حداقل صبر کنید تا اون پسر صحبت هاشو بکنه چون خیلی سخته ادم حرف هایی که می خاد به عشقش بزنه تا اخر عمرش تو دلش نگه داره  و به هیچ کس نتونه بزنه
اومیدوارم عشقم هر جا باشه سلامت و خوشحال باشه و با هر کس هست زندگی شیرینی داشته باشه
زندگی من هم شده گوش کردن اهنگ های مجید خراطها
امید وارم یه روزی این نوشته های منو بخونه و درک کنه که چهقدر دوستش داشتم و عاشقش شده بودم
امیدوارم امیدوار.

از همه شما اینجا تشکر می کنم و میبخشید اگه تو ادبیات و جمله بندی  ماجرای عشق من  اشگالهایی وجود داره  چون با عجله نوشتم
Email:    rubah_68@yahoo.com


نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 22:28 توسط خودم| |